73 حرفم با تو
سلام کتایونم بالاخره روز موعود رسید به امید خدا فردا میرم بستری بشم برای اومدنت دخترکم خوشحالم و هیجان زده دیشب که نتونستم خوب بخوابم امشب رو هم فکر نکنم بتونم بخوابم شب آخر دوران بارداری ام رو در حالی میگذرونم که تنهام بابایی امشب شیفت بود و نشد که خونه باشه برای رفتن به بیمارستان هم با عمو ابوالفضل و مامان جون و عزیزت میرم بابایی بعد از پایان کارش خودشو میرسونه بیمارستان ای کاش امشب خونه بود به وجودش احتیاج دارم سر در گمم ...هیجان زده...نمیدونم چیکار کنم یه جورایی هنوز باور ندارم که فردا این موقع تو به دنیا اومدی و بغلمی فردا این موقع شکمم خالی شده دیگه اون تو نیستی که لگد بزنی ...با همه ی سختی هایی که تو دوران بارداری کشی...
نویسنده :
یه مادر
21:14


